تبليغاتX
دختری از جنس غرور

دختری از جنس غرور

مطالب عاشقانه_ادبی

رفتن!

چشمانت را باز نکن!
اینگونه بهتر است
..
شاید راحتتر بروم

این تمام حرفی بود که به تو نگفتم و رفتم.......
و این رفتن مانند رفتن جان از تنم بود

تو را به خدا سپردم
همانکه نشانی چشمانت را داد و گفت برو!
راه سختی بود تا رسیدن به تو ، عاشقانه رفتم ، جان کندم ولیرفتم

در راه ، درد هایی بود که نگو و نپرس!!
تا که رسیدم،خستگی راه بر دوشم بود
خبر آمد باید بروم!!
و این تلخترین رباید بروی!!
روزگار است دیگر ، چه می شود کرد!!؟

رسمش این است: عاشقان به هم نمی رسند!
+ نوشته شده در  یکشنبه 7 فروردین1390ساعت 6:53 بعد از ظهر  توسط سمیه  | 

شادی بی سبب

سلام!
حال همه‌ی ما خوب استملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بودطوری از کنارِ زندگی می‌گذرم که
نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد ونه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

تا یادم نرفته است بنویسم حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است اما تو لااقل،
حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی ببین انعکاس تبسم رویاشبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهمخ واب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام بی ‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگویمت چیزی نمانده است، من بیست و هفت ساله خواهم شد

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 فروردین1390ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط سمیه  | 

انتظار

می خواهم عمرم را


با دست های مهربان تو اندازه بگیرم


برگرد!


باور کن


تقصیر من نبود


من فقط می خواستم


یک دل سیر برای تنهایی هایت گریه کنم


نمی دانستم گریه را دوست نداری


حالا هم هروقت بیایی


عزیز لحظه های تنهایی منی


اگر بیایی


من دلتنگی هایم را بهانه می کنم


تو هم دوری کسانی که دور نیستند


در راهند!


رفته اند برای تاریکی هایت


یک اسمان خورشید بیاورند


یادت باشد


من اینجا


کنار همین رویاهای زودگذر


به انتظار امدن تو


خط های سفید جاده را می شمارم

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 آبان1389ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط سمیه  | 

وسعت آسمان تو

پشت کدامین لحظه بن بست جا ماندی تا ببینی

دختری اینجا می خواست در تنهایی خویش  آسمانش را باتو قسمت کند؟؟؟؟

وسعت آسمان تو آنقدر بزرگ بود که حتی تجسم آسمان کوچک من در آن گم شد....

هیچ کس ندانست در بی پناهی شبهای بی ستاره ام

چقدر لبان و قلبم پر از ستاره و دوستت دارم بود.....

و من چقدر بر حقیقی بودنش برخود میبالیدم....

اما..............

شاید که دیگر مهم نیست

که از تو  گلایه کنم......

  دیگر  از خدایم هم نخواهم پرسید

که چرا سهم من از این همه  سکوت و گذشت و عشقی بی آلایش

چیزی جز سركوب غرور

سنگسار احساس

       و منطقهای بی دلیل نبود؟؟؟.......

من میروم تا در پس ستارگان خاموش خویش گم شوم

     بی آنکه تو را در آسمان کوچکم گم کنم.......

و دیگر هرگز

از تو نخواهم پرسید

که چــــــــــــرا

وسعت آسمان تو

 آنقدر بزرگ بود که حتی تجسم آسمان کوچک من در آن گم شد؟؟...

دیگر هرگز

نخواهم پرسید

               چــــــــرا..................

                        چــــــرا..................

                                      چــــرا..................

  

+ نوشته شده در  جمعه 14 آبان1389ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط سمیه  | 

سلام نا مهربانم،

 
چوب خط روز های بی تو بودن که پر شد، نامه ای برایت نوشتم،
نامه ای برای تو و برای این عکس میان قاب و برای این تپش کهنه در سینه
نامه ام را میسپارم به دست باد .ببرد آنسوی تمام این دیوار ها ،این جاده ها ،این روز ها ...اصلاً ببرد ،آن سوی تمام نمیدانم هایی که دستانم را از دستانت جدا کرد...
باد می داند،خوب می داند،یادت نیست مگر؟ خودش بود که آن روز لحظه ای قبل از غروب, گره روسریم را از هم باز کرد وموهایم را به دست آشفته باد سپرد.
حالا که گفتم یادم آمد،باید روی پاکت بنویسم :''برسد به دست نامهربانی که موهایم رابا باد شانه میزد.'' آخرآدرس خانه ات را که نمیدانم
روزی در پی جاده خاکی راهی بودم که تلاقی نگاهت راه بر پاهای برهنه ام بست. اصلا مینویسم: ''برسد به دست همان نگاه''...همان نگاهی که آیینه امیدم بود و نوید فردا هایی روشن، فردا یی که تلاقی آرزو هایمان بود،و کور سوی فانوسی در مسیر این راه تاریک فردا ... فردا... فردایی که هنوز در راه است!
امّا نه،این دو خط نامه که جای این حرف ها نیست، همین لبخند پشت قاب عکس هم با من قهر میکند،اگر دوباره قصه دلتنگی از نو تازه کنم
بگذار اصلاً از میهمانیم بگویم: جای تو خالی ،چند وقت پیش بود که تکرار این روز های بی خاطره را جشن گرفتم؛ مهمانی که نبود, من بودم و قاب عکس تو... سفره ای چیدم در خور مهمان.شمع بود و گل سرخ بود و دو خط دست نوشته
ودیشب بود آن شب که چوب خط روز های بی تو بودن به سر آمد ونامه ای برایت نوشتم.
'' که میسپارمش به دست
باد''
+ نوشته شده در  جمعه 14 آبان1389ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط سمیه  | 

قلبم امشب
از درد غمی
به خودش می پیچد
من به دنبال کلامی درذهن
که بگویم
چیست این غم
و نمی یابم کلامی
بارها پرسیدم از خود
شعر گفتن ها را چه سود
نه کسی می خواند
نه کسی می شنود
واگرهم که شنید
تو بدان
عمق کلامت را
نمی فهمد...


+ نوشته شده در  جمعه 14 آبان1389ساعت 10:34 بعد از ظهر  توسط سمیه  | 

خداوند لبخند زد و دختر آفریده شد
تقدیم به تو که زیباترین لبخند خدایی
روزت م
بارک

1299073825.jpg

میلاد با سعادت حضرت معصومه (ص) برهمه دوستان مبارک
+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مهر1389ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط سمیه  | 

دیگه دیره واسه موندن دارم از پیش تو میرم

جدایی سهم دستامه که دستاتو نمی گیرم

  تو این بارون تنهایی دارم میرم خداحافظ

شده این قصه تقدیرم چه دلگیرم خداحافظ

دیگه دیره واسه موندن دارم از پیش تو میرم

جدایی سهم دستامه که دستاتو نمی گیرم

دیگه دیره دارم میرم چقد این لحظه ها سخته

جدایی از تو کابوسه شبیه مرگ بی وقته

دارم تو ساحل چشمات دیگه آهسته گم میشم

برام جایی تو دنیا نیست تو اوج قصه گم میشم

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 مهر1389ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط سمیه  | 

سقف ما هر دو يه سقف ديوارهامون يه ديوار
آسمون يه آسمون بهارهامون يه بهار
اما قلبهامون دوتا دستهامون از هم جدا
گريه‌هامون تو گلو خنده‌هامون بي‌صدا

نتونستم نتونستم تو رو بشناسم هنوز
تو مثل گنگي رمز توي يك كتيبه‌اي
كه هميشه با مني اما برام غريبه‌اي

هنوزم ما مي‌تونيم خورشيد رو از پشت ابر صدا كنيم
نمي‌تونيم؟
مي‌تونيم بهار رو با زمين خسته آشنا كنيم
نمي‌تونيم؟

هم شب و هم گريه‌ايم درد تو درد منه
بگو هم غصه بگو ديگه وقت گفتنه
بغض ما نمي‌تونه اين سكوت رو بشكنه

مردم از دست سكوت يكيمون حرف بزنه

+ نوشته شده در  جمعه 21 اسفند1388ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط سمیه  | 

تو هرگز دلتنگي چشمانم را نديدي

و تصوير خاموشي قلبم را در روشناي آرزوهايت

تو فرياد سکوتم را در ميان واژگان روزمره زندگي نشنيدي

تو فرصتي نداشتي

براي برداشتن سيب سرخي از دستانم

فرصتي نداشتي براي باور کردن باورهايم

جاده ها چنان تو را در خود گرفتار کرده اند

که لحظه اي توان ايستادن نداري

تو فرزند سفر بودي

و من نواده سکوت خويشتن

ديگر انتظارت را به انتظار نخواهم نشست

برو مسافر

جاده قدم هاي تو را دلتنگ است ...

 

 



+ نوشته شده در  یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط سمیه  |